تبليغاتX
الهی دورت بگردم - خدا خانه دارد*

الهی دورت بگردم

خاطرات عمره ی دانشجویی

خودش گفته مساجد خانه ی من هستند ، اما راستش من هیچ وقت این جمله را درک نمی کردم ، لا اقل مساجدی که من دیده بودم شباهتی به خانه ی خدا نداشتند. اغلب مساجد به خانه هایی می ماندند که صاحبش مدتها ست به انجا سر نزده ، فرشهای کهنه و کثیف با رایحه ی جوراب،ساعتهای خاک گرفته و  از کار افتاده ،مهرهای شکسته ، جانمازهای نشسته ، خانه ای که بیش از همه پیرزنها و پیرمردها به آنجا سر می زنند، و بیش از همه محل مجلس ختم و روضه و گریه است با خادمینی که مسجد را ملک خودشان می دانند نه خانه ی خدا !!!

متاسفانه این تصویر قالبی ذهن من _ و خیلی های دیگر_ از مسجد است ، همانجا که باید خانه ی خدا باشد و اغلب نیست.... (می دانم که مساجد با صفای کوچک و بزرگی در جای جای شهر من و تو هست اما قبول کن که اغلب مساجد ما بی نور و رونق و بی جذابیتند...)

فقط مسجد گوهرشاد بود که به خانه ی خدا می مانست با آن گنبد فیروزه ای چشم نواز ، فضای معطر ، کبوترهای ازاد ، کاشی کاری های بی نظیر و جوانهایی نورانی که گوشه گوشه ی مسجد خلوت کرده اند و بچه هایی که توی صحنش دنبال کبوترها می دوند .

یک نماز صبح که توی تاریک روشن هوای انجا بخوانی دیگر نمی توانی دل بکنی از خانه و از صاحب خانه....

بعدها که نصیبم شد و مسجدالنبی را دیدم و عطر روضه ی پیامبر را بوییدم فکر کردم بی شک اینجا خانه ی خدا ست.

اما بعد مسجدالحرام،شبهای مسجدالحرام من را کشت.

آن مکعب سیاه در میان و زائرینی در گردش ،اغلب با لباس سفید و تک و توک جای بوسه ی خدا روی پیشانیشان پیدا، می گفتی کهکشان از آسمان به زمین افتاده...

مسجدالحرام مسجدی بود که بیش از هر جای دیگری خانه ی خدا بود ...

و چقدر کم بهره بردم از آن دریا و چقدر تشنه ماندم هنوز....

و در کمال ناباوری هفته ی آینده مسافر همان خانه ام !!! با همسفری همراه و نازنین،فکر نمی کردم دیگر سحرهای مدینه و شبهای مسجدالحرام را ببینم اما همیشه لطف خدا بیش از لیاقت و تصور ماست....

این مسافر را حالا کنید.

پ.ن: این پست به دعوت این دوست عزیز نوشته شد

 

*اسم کتابی زیبا از فاطمه شهیدی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:5  توسط ریحانه حسینی  |