آخرین طواف، آخرین زمزمه ، آخرین نگاه ... ودعا برای اینکه بعد از این وداع به زودی سلامی باشد ان شالله...
تقریبا 10-9شب بود که برای وداع به مسجدالحرام رفتم . همزمان با کاروان ما 2 کاروان دانش آموزی هم به عمره آمده بودند پرواز و هتلمان هم یکی بود مثل یک دسته سار، پر سر صدا و شلوغ بودند . این شب آنها هم گروهی برای وداع آمده بودند ، باورم نمی شد این بچه های غمگین و گریان همان بچه های سرخوشی بودند که در طول سفر از هیچ شیطنتی فرو گذار نکردند. همانها که ما با دیدن شیطنتهای بچه گانه شان ، شوق و شورشان برای خرید و گردش و شک و اشتباهاتشان در اعمال مثل مادر بزگها باد به غب غب می انداختیم که :" اصلا چرا اینا رو اوردن ؟ اینا که هنوز بچه اند چه می فهند سفر معنوی یعنی چه !!!!! و.... و حالا همان بچه ها روبروی کعبه نشسته اند و مثل ابربهار گریه می کنند و من شرمنده و سر به زیر گوشه ای ایستاده ام و ناله هایشان درگوشم است...
مدیر کاروانشان عاقل مرد مهربانی بود و دلداریشان می داد که :"دوباره بر می گردین ان شالله ...
بچه ها التماس می کردند:" تورو خدا ما رو از اینجا نبرید" . وقت تنگ بود و مدیر کاروان تهدید می کرد: "از پرواز می مانیم ها ، مگر دلتون برای پدر مادرتون تنگ نشده بود؟"
بچه ها به اصرار چندقدمی حرکت می کردند و دوباره می ایستادند و کعبه را نگاه می کردند .
همین بچه هایی که تا چند ساعت پیش صدای خنده و شیطنتشان بلند بود ، چنان قیامتی به پا کردند که در آن شب مسجد الحرام همه چشم از کعبه برداشته بودند وبا حسرت، اشتیاق وبی تابی انها را تماشا می کردند .
مدیر کاروان بعد از حدود یک ساعت تلاش بچه ها را کشان کشان برد ...
با خودم می گویم :" تو چه می فهمی سفر معنوی یعنی چه ؟!!!"

