تبليغاتX
الهی دورت بگردم - روی ماه خدا

الهی دورت بگردم

خاطرات عمره ی دانشجویی

صبح در لابی هتل دور هم جمع شدیم و مثل همیشه  با تاخیر ، بازهم عده ای خواب ماندند آن هم در چنینی روز مهمی!!!!

بلاخره حدود هفت و نیم صبح با سرویس هتل به سمت مسجد الحرام راه افتادیم از پله های زیر گذر که بالا آمدیم مسجد الحرام را دیدیم ، ساختمانی سفید و عظیم . این نوع معماری برای ما که چشممان به انحناهای معماری ایرانی و کاشی کاری های فیروزه ای عادت دارد زیاد جذاب و زیبا به نظر نمی آید.

از باب فهد وارد می شویم ، روحانی کاروانمان همراه ماست و سفارش می کند که : سرها را بلند نکنید روبرو را نگاه نکنید .(مگر اینجا می شود سر بلند کرد؟! مگر آبرویی مانده .)سرم را بلند نمی کنم از ترس از هیجان و البته از شرم.

مقداری جلو می رویم و بعد سجده ، پیشانی ام را به سنگها فشار می دهم .... سر که از سجده بر می دارم کعبه رو برویم است . به لکنت می افتم هرچه برای این لحظه آماده کرده بودم از ذهنم پریده ؛ فقط نگاه می کنم ، مات

روحانی می گوید : آرزو کنید که در نگاه اول به کعبه دعا مستجاب است.

خودم را جمع و جور می کنم و دعا می کنم ، دعا برای ظهور (ظهوری که چند وقتی ست که مطمئن شدم شرایطتش فراهم نیست ، برای فراهم شدن شرایط ظهور هم دعا می کنم) دعا برای عاقبت بخیری ، خیر و خوبی برای پدر و مادرم برادرم و خواهرم، دوستانم ، همه و همه.... نام می برم تا جایی که حافظه ام یاری می کند..

اینجا روبروی این مکعب سیاه همه  آرزوهایم کوچک به نظرم  می آید....

 

و اما اعمال : طواف اول را که اصلا نفهیدم چه شد مثل آدم آهنی راه می رفتم مبادا که شانه ام از کعبه برگردد حتی گردنم هم تکان نمی دادم!! و نماز طواف رو به قبله ای که دیگر خیلی نزدیک بود.

سعی صفا و مروه که تقریبا دیگر چیزی از آن کوه و بیابان و عطش نمانده بود ، سعی را دوست داشتم برو بیا و تکرارش مثل خود زندگی بود .

فاطمه می گوید خوش به حال هاجر .

می گویم : من اگر جای هاجر بودم قطعا کم می آوردم و به خدا شکایت می کردم : یک بیابان خالی ، عطش ، تنهایی و کودکی بی تاب ... خدایا اول ظرفیت بده بعد آزمایشمان کن.

بعد تقصیر (کوتاه کردن بخشی از مو و ناخن )که فلسفه اش را نمی دانم. و طواف نساء  که این بار با آرامش بیشتری انجامش می دهم فقط گرما اذیت می کند ساعت نزدیک 10 صبح شده  و از شدت نور دارم کور می شوم و گرما، گرما کم مانده ذوب بشوم

اعمال که تمام می شود روی پله های اطراف مطاف جمع می شویم آب زمزم می خوریم (عجب می چسبد این آب گوارا )  به هم تبریک می گوییم همدیگر را حاج خانوم صدا می زنیم و کیف می کنیم.

بعد از نماز و زیارتی کوتاه بر می گردیم هتل و با تنی خسته و روحی سبک ...

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 22:3  توسط ریحانه حسینی  |