
سال گذشته ماه رجب بود دل توی دلم نبود لباس سفید احرام پوشیدم و در مسجد شجره دعوت خدا را لبیک گفتم.
و چند شب پیش اول ماه رجب بود دل توی دلم نبود لباس سفید احرام پوشیدم ودر حرم امام رئوف دعوت یکی از بنده های خدا را لبیک گفتم.
التماس دعا
خاطرات عمره ی دانشجویی

سال گذشته ماه رجب بود دل توی دلم نبود لباس سفید احرام پوشیدم و در مسجد شجره دعوت خدا را لبیک گفتم.
و چند شب پیش اول ماه رجب بود دل توی دلم نبود لباس سفید احرام پوشیدم ودر حرم امام رئوف دعوت یکی از بنده های خدا را لبیک گفتم.
التماس دعا
آخرین طواف، آخرین زمزمه ، آخرین نگاه ... ودعا برای اینکه بعد از این وداع به زودی سلامی باشد ان شالله...
تقریبا 10-9شب بود که برای وداع به مسجدالحرام رفتم . همزمان با کاروان ما 2 کاروان دانش آموزی هم به عمره آمده بودند پرواز و هتلمان هم یکی بود مثل یک دسته سار، پر سر صدا و شلوغ بودند . این شب آنها هم گروهی برای وداع آمده بودند ، باورم نمی شد این بچه های غمگین و گریان همان بچه های سرخوشی بودند که در طول سفر از هیچ شیطنتی فرو گذار نکردند. همانها که ما با دیدن شیطنتهای بچه گانه شان ، شوق و شورشان برای خرید و گردش و شک و اشتباهاتشان در اعمال مثل مادر بزگها باد به غب غب می انداختیم که :" اصلا چرا اینا رو اوردن ؟ اینا که هنوز بچه اند چه می فهند سفر معنوی یعنی چه !!!!! و.... و حالا همان بچه ها روبروی کعبه نشسته اند و مثل ابربهار گریه می کنند و من شرمنده و سر به زیر گوشه ای ایستاده ام و ناله هایشان درگوشم است...
مدیر کاروانشان عاقل مرد مهربانی بود و دلداریشان می داد که :"دوباره بر می گردین ان شالله ...
بچه ها التماس می کردند:" تورو خدا ما رو از اینجا نبرید" . وقت تنگ بود و مدیر کاروان تهدید می کرد: "از پرواز می مانیم ها ، مگر دلتون برای پدر مادرتون تنگ نشده بود؟"
بچه ها به اصرار چندقدمی حرکت می کردند و دوباره می ایستادند و کعبه را نگاه می کردند .
همین بچه هایی که تا چند ساعت پیش صدای خنده و شیطنتشان بلند بود ، چنان قیامتی به پا کردند که در آن شب مسجد الحرام همه چشم از کعبه برداشته بودند وبا حسرت، اشتیاق وبی تابی انها را تماشا می کردند .
مدیر کاروان بعد از حدود یک ساعت تلاش بچه ها را کشان کشان برد ...
با خودم می گویم :" تو چه می فهمی سفر معنوی یعنی چه ؟!!!"
