تبليغاتX
الهی دورت بگردم

الهی دورت بگردم

خاطرات عمره ی دانشجویی

یکشنبه می رویم زیارت دوره عرفات، منا،  مشعر،   قبرستان ابوطالب  و کوه نور ....آرزو داشتم حتما غار حرا را از نزدیک ببینم خصوصا که قبل از سفر برنامه ی صبح بخیر ایران گزارش زیبایی از غار حرا پخش کرده بود : مجری (آقای شهیدی فر) و عوامل دیگر برنامه به سختی از کوه بالا رفتند و تصاویر زیبایی از بالای کوه نور گرفته بودند ، نزدیک حرا با چند نفر هم صاحبه کردند از جمله آقای  شهیدی فر با تعجب از پیرزنی که روی تخته سنگی نزدیک حرا نشسته بود پرسید:" مادر چطور تا اینجا آمدی؟"  و پیرزون با لبخند و با لهجه ی خودش جواب داد :" خدایی که محمد کمک بی به منم کمک بی!!!" خیلی به توکل و آرامش این پیرزن قبطه خوردم و تصمیم گرفتم من هم حتما به زیارت حرا بروم.

اما متاسفانه کاروان ما را نزدیک ظهر و فقط برای 20 دقیقه تا نزدیک کوه نور برد!!! و از دور کوه نور را نشانمان دادند. کوه خیلی بلند تر آنچه فکر می کردم بود و گرمای هوا و هیبت کوه همه را از رفتن به غار حرا منصرف کرد!!

 

عصر برگشتیم هتل و بعد از استراحتی کوتاه راهی مسجدالحرام شدیم . نمی دانم توی قرآن فاطمه چه نوشته که می خواند و گریه می کند! حسرت این حالش را می خورم .

زمزمه می کنم خدیا با من حرف بزن و قران را باز می کنم آیه ی عذاب می آید ! بغض می کنم دوباره قرآن باز می کنم آیه ی شماتت می اید گریه ام می گیرد . ناله می کنم که : خدا اینجا بیایم و مرا نبخشی؟ وای وای بر من !! می پرسم: اهل نجاتم یا عذاب؟ آیه ی 160اعراف می آید و خدا نوازشم می کند که: واکتبنا فی هذه الدنیا حسنه و فی الآخره حسنه...

و برای ما در این دنیا و در جهان آخرت خیر مقرر فرما زیرا ما به سوی تو باز آمده و راه تو را پیش گرفته ایم....

آ رام می شوم ... این همه را مرا نکشانده که همانی باشم که بودم حتما برنامه ای برایم دارد ..چنانش دوست می دارم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط ریحانه حسینی  | 

 

نماز صبح آمدیم مسجدالحرام شب فقط 2 ساعت خوابیده بودیم ، و چه نماز صبح هایی می خوانند ، پدر آدم در می آید ، طولانی و کش دار از خماری و پا درد کلافه می شوی  امام جماعت در یک رکعت سوره ی واقعه را کامل  بعد از حمد خواند !!!.... فکر کن خسته باشی و خوابت بیاید ...دلم برای پیرزنها و ناتوانها (از جمله خودم!!) می سوزد.

بعد از نماز کشان کشان طوافی می کنیم (بعد از نماز صبح دور خانه ی خدا نسبتا خلوت است ) و می رویم هتل صبحانه و یک ساعتی استراحت و دوباره بر می گردیم برای نماز ظهر ، این بار می رویم طبقه ی دوم مسجدالحرام از آن بالا کعبه و جمعیت طواف کننده خیلی زیبا بود  حدیث داریم که نگاه کردن به کعبه هم ثواب دارد اصلا اینجا ثواب مفتی مفتی است انگار خدا حراج کرده  ،بضی ها حتی استراحتشان را هم در مسجدالحرام انجام می دهند!!! چنان تخت می خوابند که آدم خانه ی عمه جانش هم اینقدر راحت و ولو نمی خوابد با چشم های خودم بنده خدایی را دیدم که به حالت ستاره ی دریای خوابیده بود !!!

نه به اینجا و نه به حرم اما رضا ع که اگر مسافر  خسته ای  و یا حتی بیمار ناتوانی چشمانش روی هم برود چوب پر توی دماغش می کنند که حرم جای خواب نیست و چه و چه ....!!!

بعد از نماز ظهر در ظل آفتاب می روم برای طواف ذوب می شوم از گرما چکه چکه می چکم  ولی می ارزد ، دور خانه ی خدا خلوت است و تقریبا شانه به شانه ی دیوار خانه طواف می کنم بعد از هفت دور، از خلوتی استفاده می کنم و پرده ی کعبه را بغل می گیرم از زیر پرده دست می کشم به سنگها و کیف می کنم ...هیچ وقت اینقدر نزدیک نیامده بودم اینقدر نزدیک... من، اینجا؟؟!

در طواف هم ارتباط با کودکان جهان اسلام را حفظ می کنم  هر بچه ای در حال طواف می بینم شکلات تعارفش می کنم اغلب روی دوش پدرها و بعضی گریان طواف می کنند . گویا اعراب بچه های کوچک و نابالغ را هم محرم می کنند همه جا پسر بچه هایی با لباس احرام(دو تکه پارچه ی سفید که گاهی همان هم در بازی و شیطنت به باد می رود!!!)  هستند .

با فاطمه وسوسه می شویم برویم برای بیعت با حجرالاسود کنار می ایستیم بلکه راهمان بدهند نیم ساعت سه ربعی می ایستیم اما بی نتیجه است اکثرا مردند و قوی هیکل..... از خیر حجر می گذریم بر می گردیم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:25  توسط ریحانه حسینی  |