تبليغاتX
الهی دورت بگردم

الهی دورت بگردم

خاطرات عمره ی دانشجویی

روز دوم در مکه اعمال را کنترل کردند اکثرا شک کرده بودند ، خود هم من شک به جانم افتاده بود که نکند اشتیاهی در  اعمال را انجام داده ام که البته شک من برطرف شد و معینه کاروان اعمالم را تایید کرد امیدوارم خود خدا هم تاییدم کند و اعمال در هم شکسته ام را بپذیرد. در بین بچه های کاروان شک 2-3 نفری درست از کار در امد و مجبور شدند دوباره اعمال را به جا بیاورند ، در آخر هم روحانی کاروان  سفارش کردند برای محکم کاری همه دو دور  طواف مافی الذمه به جا بیاوریم .

این بار طواف خیلی لذتبخش بود ، بی دغدغه و شتاب.  محکم دست فاطمه را گرفته بودم ، او دعا می خواند و من ذکر می گفتم و  می چرخیدیم ، دیگر از آن هیجان و استرس اولیه خبری نبود ، فقط آرامش بود و آرامش ..

هر کس به هر زبانی که بلد بود دعا می خواند .

من هم چرخ می زدم و دوستان و اطرافیان را یاد می کردم...

تا پایم می کشید طواف  کردم و بعد نشستمروبروی کعبه و حافظ بازکردم ، این شعر آمد :

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی         که جز ولای تو ام نیست هیچ دست آویز

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست      تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 

این را هم بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 18:42  توسط ریحانه حسینی  | 

از مسجدالحرام که برمی گردیم در لابی هتل چشمم به یک دستگاه لب تاب متصل به اینترنت می افتد. یک چند نفری منتظر ایستاده اند تا نوبتشان بشود اما نسبتا خلوت است، زنبیل می گذارم و می روم بالا لباس عوض می کنم و تا برمی گردم نوبتم رسیده یک- دو خط توی وبلاگم می نویسم:

السلام علیک یا خود خدا

صدای من را از مکه می شنوید.

همین

این سلام دادن ما هم برای خودش حکایتی بود. روزهای اولی که مدینه بودیم هر وقت به ورودی مسجودالنبی می رسیدم دست می گذاشتم بر سینه و به عادت مانوس چندین ساله می گفتم : السلام علیک یا علی بن موسی الرضا....

بلاخره با تمرین و تمرکز روزهای آخر یادم می ماند که بگویم السلام علیک یا ایها انبی ......

مکه هم که آمدیم به عادت زیارتهای دیگر دم در مسجدالحرام که می رسیدم دست برسینه و به احترام می ایستادم و نمی دانستم چه بگویم ، کمی مکث می کردم و می گفتم: السلام علیک یا خود خدا!!!

جالب اینکه وقتی برگشتیم ولایت خودمان به زیارت امام رضا که می رفتم ورودی حرم دست بر سینه می ایستادم و می گفتم : اسلام علیک یا خود خدا ...نه ببخشید   یا ایها النبی نه چیز یا علی بن موسی الرضا و رحمت الله و برکاته!!!!! تا مدتی پاک قاطی بودم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:4  توسط ریحانه حسینی  | 

صبح در لابی هتل دور هم جمع شدیم و مثل همیشه  با تاخیر ، بازهم عده ای خواب ماندند آن هم در چنینی روز مهمی!!!!

بلاخره حدود هفت و نیم صبح با سرویس هتل به سمت مسجد الحرام راه افتادیم از پله های زیر گذر که بالا آمدیم مسجد الحرام را دیدیم ، ساختمانی سفید و عظیم . این نوع معماری برای ما که چشممان به انحناهای معماری ایرانی و کاشی کاری های فیروزه ای عادت دارد زیاد جذاب و زیبا به نظر نمی آید.

از باب فهد وارد می شویم ، روحانی کاروانمان همراه ماست و سفارش می کند که : سرها را بلند نکنید روبرو را نگاه نکنید .(مگر اینجا می شود سر بلند کرد؟! مگر آبرویی مانده .)سرم را بلند نمی کنم از ترس از هیجان و البته از شرم.

مقداری جلو می رویم و بعد سجده ، پیشانی ام را به سنگها فشار می دهم .... سر که از سجده بر می دارم کعبه رو برویم است . به لکنت می افتم هرچه برای این لحظه آماده کرده بودم از ذهنم پریده ؛ فقط نگاه می کنم ، مات

روحانی می گوید : آرزو کنید که در نگاه اول به کعبه دعا مستجاب است.

خودم را جمع و جور می کنم و دعا می کنم ، دعا برای ظهور (ظهوری که چند وقتی ست که مطمئن شدم شرایطتش فراهم نیست ، برای فراهم شدن شرایط ظهور هم دعا می کنم) دعا برای عاقبت بخیری ، خیر و خوبی برای پدر و مادرم برادرم و خواهرم، دوستانم ، همه و همه.... نام می برم تا جایی که حافظه ام یاری می کند..

اینجا روبروی این مکعب سیاه همه  آرزوهایم کوچک به نظرم  می آید....

 

و اما اعمال : طواف اول را که اصلا نفهیدم چه شد مثل آدم آهنی راه می رفتم مبادا که شانه ام از کعبه برگردد حتی گردنم هم تکان نمی دادم!! و نماز طواف رو به قبله ای که دیگر خیلی نزدیک بود.

سعی صفا و مروه که تقریبا دیگر چیزی از آن کوه و بیابان و عطش نمانده بود ، سعی را دوست داشتم برو بیا و تکرارش مثل خود زندگی بود .

فاطمه می گوید خوش به حال هاجر .

می گویم : من اگر جای هاجر بودم قطعا کم می آوردم و به خدا شکایت می کردم : یک بیابان خالی ، عطش ، تنهایی و کودکی بی تاب ... خدایا اول ظرفیت بده بعد آزمایشمان کن.

بعد تقصیر (کوتاه کردن بخشی از مو و ناخن )که فلسفه اش را نمی دانم. و طواف نساء  که این بار با آرامش بیشتری انجامش می دهم فقط گرما اذیت می کند ساعت نزدیک 10 صبح شده  و از شدت نور دارم کور می شوم و گرما، گرما کم مانده ذوب بشوم

اعمال که تمام می شود روی پله های اطراف مطاف جمع می شویم آب زمزم می خوریم (عجب می چسبد این آب گوارا )  به هم تبریک می گوییم همدیگر را حاج خانوم صدا می زنیم و کیف می کنیم.

بعد از نماز و زیارتی کوتاه بر می گردیم هتل و با تنی خسته و روحی سبک ...

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 22:3  توسط ریحانه حسینی  | 

شب توی اتبوس بین راه مدینه تا مکه به فردا فکر می کنم و به دیدار اول با کعبه:

آبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است...

از خستگی 2-1 ساعتی خوابم می برد و دوباره بلند می شوم ، نمی شود بیرون را نگاه کرد شب است و شیشه عکسم را منعکس می کند حرف هم که می زنم همه اش شک می کنم نکند این حرفی که زدم فخر فروشی باشد غیبت نباشد، مبادا قسم بخورم (والا و بلا که ورد زبان ماست هم قسم محسوب می شود و باطل کننده ی احرام!!) تصمیم می گیرم اصلا حرف نزنم تا بیشتر از این خرابکاری نکرده ام .

ضمنا اینجا همه اش بین علما اختلاف است , یک سیب آورده ایم که در راه بخوریم ف یکی می گوید سیب میوه ی معطری ست و این بوی سیب بر محرم حرام است ، دیگری می گوید نه حلال است ، آن یکی می گوید بینی ات را بگیر را سیب را بخور!!! اخرسیب را کنار می گذارم که مبادا با خوردنش از بهشت بیرونم کنند.

مریم اس ام اس می زند که:" عروس خدا شدید مبارک !!" خیلی از لحظات به یادش هستم تمام مسیر در سفر جنوب که بودیم  برایم از مدینه و مکه تعریف می کرد و اشک می ریخت  و عجب هوایی ام کرد.... و ما ادراک المریم ...

چند لحظه بعد عطی هم اس ام اس می زند که تولدت مبارک!! شروع دوباره مبارک !!

همه اش دعا می کنم و می گویم خدایا حج من را با حج مریم و عطی و دیگر بندگان خوبت مقایسه نکن که داغونم .

بلاخره نیمه شب به هتل اشبیلیا می رسیم ، هتلی 18 طبقه ، کهنه و قدیمی ، امکاناتش خیلی از مدینه کمتر است . اتاقها کوچک و دلگیرند و منظره ی پشت پنجره ، پنجره ی اتاقهای دیگر همین هتل است!!! اما خود شهر مکه شهر قشنگی ست کوهستانی ست با خانه ها و هتل هایی که روی صخره ها بنا شده اند  و خیابانها سر بالایی و سرازیری ست ؛ هوا گرم گرم گرم ، ذوب می شوی....

فردا صبح دیدار اول با کعبه است ، برای انجام اعمال هیجان دارم ، برای کسی که یک عمر بی قاعده و قرار زندگی کرده حفظ احرام سخت است . هتل پر از اینه است 6 وجه آسانسور آینه است صابونها بوی عطر می دهند ، دهان هم که باز می کنیم یک حرف نامربوط از زبانمان در می رود .واقعا که چه احرامی!!!

همه اش زیر لب می گویم : خدایا عبادات در هم شکسته ی ما را بپذیر .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 9:52  توسط ریحانه حسینی  |