تبليغاتX
الهی دورت بگردم

الهی دورت بگردم

خاطرات عمره ی دانشجویی

 

اگر دلت مثل ماهی بیرون افتاده از آب

فقط زیر لب بگوید آب آب

و ناگهان راه بیابان را نشانش دهند

یا کار آن ماهی تمام است

و یا در آن بیابان چشمه ای پنهان ست

پ.ن: دارم رسما می زنم به بیابان ...هویزه، شلمچه ، فکه مرا دریابید.

پ.ن: شنبه مسافر جنوبم ... حلال بفرمایید این مسافر را.

پ.ن: این اولین سالی ست(حد اقل تا جایی که یادم ست) که سال تحویل حرم نیستم .

هر سال هر ساعت شبانه روز که باشد  سال تحویل می روم حرم و بعد یا قبل از مراسم تحویل سری به بهشت ثامن الائمه (قبرستان داخل حرم) می زنم ، به شهدا تبریک عید می گویم  تا اینجا همیشه خوب پیش می رود اما  همیشه در برگشت این قدر شلوغ است و ومجبور می شوم که راه طولانی را میان سیل جمعیت  پیاده بروم  که توبه می کنم از آمدنم و قول و قسم می خورم که سال دیگر هرگز نمی آیم اما باز سال بعد دلم طاقت نمی آورد ....

پ.ن: از شنبه تا 10 روزی نیستم پیشاپیش به همه ی دوستان عید را تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

خدا حافظ تا سال آینده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:42  توسط ریحانه حسینی  | 

در مدینه هتلمان تا مسجدالنبی تقریبا 15 دقیق پیاده روی داشت و ما این مسیر را تقریبا روزی 5 بار (صبح ،ظهر ، بعد ظهر ،اول شب و آخر شب )می رفتیم و می آمدیم ، تا روزهای آخر پایم پر از تاول شده بود ناجور و دردناک . شل وشهید شده ام غمی نیست اما فقط می ترسم از اعمال بمانم.

ساعات آخر مدینه است چادرو لباس های احرامم را از چمدان در می آورم و زیارت آخر را با احرام می روم ...داغ جدایی از مدینه یک طرف و شوق کعبه از طرف دیگر....

با هزار ذوق و شوق لباس های سفیدمان را می پوشیم ، همه یک رنگ شده ایم بالاخره بعد از نهار  برای محرم شدن به سمت مسجد شجره حرکت می کنیم ....توی شجره خیلی معطل می شویم از خستگی وا می روم و همانطور خوابیده از نماهای سقف عکس می گیرم ...با اطرافیان هم صحبت می شوم و دختر بغل دستی ام همدانشگاهی نوید(برادرم)از کار در می آید سهمیه ی دانشگاهشان فقط یک نفر بوده و اسم او در آمده!!! سفر او هم داستان جالبی دارد.دسته دسته در اطرافمان لبیک می گویند و محرم می شوند ، مثل این است که به خدا بله بگویی!!! ...بله را که گفتی محرمی و باید شرایط احرام را رعایت کنی ، شرایط احرام جالب و زیبا اما سخت است. بوی خوش ممنوع ،صورتت باز باشد ،قسم نخوری(والا و بلا هم قسم است!!) ، به آینه نگاه نکنی ،حرفی نزنی و کاری نکنی که بوی فخرفروشی و خودبزرگ بینی داشته باشد و.... از اعمالی که در پیش است خیلی اضطراب دارم می ترسم اشتباه کنم یا کم بیاورم ، فکر می کنم سعی صفا و مروه و این پاهای آش و لاش !!! خدایا قوتم بده .

بالاخره بعد از نماز مغرب ما هم لبیک می گوییم .لبیک الهم لبیک : "جانم، بله،خدا آمدم آمدم " بلاخره ما هم" بله "را می گوییم و محرم می شویم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:33  توسط ریحانه حسینی  | 

روز آخر دمغ و دلگیر توی مسجد النبی نشستم با پیامبر حرف می زدم . گفتم به من بگو زیارتم قبول است؟ توبه ام پذیرفته است؟ ما را چگونه دیدی؟...... و قرآن را باز کردم . آیه ی 96و97 سوره ی یوسف آمد :

 فلما ان جاء البشیر القاه علی وجهه فارتد بصیرا قال الم اقل لکم انی اعلم من الله ما لا تعلمون ﴿96 قالوا یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین ﴿97 قال سوف استغفر لکم ربی انه هو الغفور الرحیم ﴿98

و هنگامی که مژده رسان آمد ، پیراهن یوسف را بر چهره ی یعقوب افکند و او بینا شد. یقوب به فرزندانش گفت : مگر به شما نگفتم که من از صفات خدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید

گفتند ای پدر آمرزش گناهان ما را بخواه که ما سخت در اشتباه بودیم.

یعقوب گفت : به زودی از پروردگارم برای شما آمرزش می طلبم که قطعا اوست که بسیار آمرزنده و مهربان است ............

می خواندم و بی اختیار اشکم می ریخت...

همیشه سوره ییوسف را دوست داشتم و حالا بیشتر.... داشتم ایه را می خواندم که همزمان عطی (دوستم که پارسال معتمر بود ) اس ام اس زد که کجایی و در چه حالی؟ قبل از سفر که با عطی صحبت می کردم (مکالمه ی اس ام اسی!!!)می گفت : حرم پیامبر نوراست.

گفتم :من کورم.

می گفت مشرکان کورند ، شیعیان شاید کم بینا بشوند اما کور نیستند و...

و حالا در مسجد النبی روز آخر مدینه آیه ی بینا شدن یعقوب جلوی چشمانم بود  از این همزمانی کلی کیفور شدم...

آخر شب هم توی اتاق هتل به حافظ تفال زدم این غزل نصیبن شد:

سمن بویان  غبار   غم   چو   بنشینند   بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارندد

زرویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

حافظ و سوره ی یوسف دست به دست هم دادند تا من دیوانه را دیوانه تر کنند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:23  توسط ریحانه حسینی  | 

در مدتی که مدینه هستیم ، خصوصا چند شب آخر با فاطمه که حرف می زنیم هر دو معتقدیم مدینه آمدنمان  آنطور که می خواستیم نبوده و خوب از فضا استفاده نکردیم ، بیشتر از خودمان توقع داشتیم ،

مایی که تا قبل از سفر با دیدن تصاویر گنبد الخضرا و بقیع بی تاب می شدیم ، حالا تا کنار منبر و محراب پیامبر، تا کنار دیوار بقیع رفتیم  و ذوب نشدیم ، آدم نشدیم .

فکرها و برنامه ها داشتیم که نشد ، این حسرت به دلمان و این فکر توی سرمان بود تا شب آخر که نیمه شب برای نماز به حرم می رفتیم ، در مسیر چند دختر دانشجو داشتند پشت سرمان با هم صحبت می کردند . یکی شان گفت:" بچه ها من احساس می کردم از مدینه خوب بهره نبردم و ناراحت بودم که چرا حال خوشی ندارم و... تا دیروز که رفتم و به روحانی کاروانمان گفتم :حاج آقا  من قبل از اینکه مدینه بیایم خیلی سوز و اشتیاق داشتم اما اینجا کمتر از انتظارم هستم. و حاج آقا جواب دادند که : این کاملا طبیعی ست چون برای ما از مدینه تصویری صرفا احساسی ساخته اند و فکر می کنیم اینجا در مدینه و کنار بقیع فقط صبح تا شب باید گریه کنیم  و به سر و سینه بزنیم این توقع و تصور غلطی ست و بهره بردن فقط گریه و بی تابی و منقلب شدن مقطعی نیست و..."

خیلی تقارن جالبی بود این دخترها دقیقا سوال ما را مطرح کردند ، پاسخش را هم گفتند و بدون اینکه همدیگر را بشناسیم کمک بزرگی به ما کردند .(گویا استراق سمع همیشه هم بد نیست!!!!)

توی دلم به فهم این روحانی و جواب زیبایی که داده بود آفرین گفتم . متاسفانه روحانی کاروان ما و خانمش(معینه ی کاروان ) خیلی با ما همراه نیستند (شاید هم ما با آنها همراه نیستیم!) آدمهای خوبی هستند اما بیشتر در حد مداح و روضه خوان و مسئله گو  ظاهر شدند تا پاسخگوی سوالات و نیازهای دانشجویان!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 7:41  توسط ریحانه حسینی  | 

در مدینه کنار بقیع کتابهایی در تبلیغ وهابیت به زبانهای مختلف خصوصا فارسی پخش می کردند  ، که من هم تصمیم داشتم یکی از این کتابها را بگیرم و بخوانم تا ببینم چه عقایدی دارند و به شیعه چه نگاهی دارند؟...اما روحانی و معینه ی کاروانمان به همه ی ما سفارش می کردند که از این کتابها بگیریم ( احتمالا به این دلیل که تعدادشان کم بشود!!!) اما اصلا کتاب را باز نکنیم و پاره کنیم و بیاندازیم دور!! معتقد بودند حتی نگاه کردن به خط  این کتابها هم گناه دارد !!  من اتفاقا با این برخورد حاج آقا بیشتر تحریک شدم که حتما یکی از این کتابها را بگیرم و قربه الی الله معصیت خواندنش را مرتکب بشوم !!!

چون فکر می کنم عقایدی که به یک جزوه و کتاب بند باشد همان بهتر که نباشد!

بالاخره کتاب را گرفتم ، کتابچه ای 50-60صفحه ای بود با متن ساده و بچه گانه به صورت مکالمه ی دو نفره ی عبدااله (مثلا یک وهابی موحد)با عبد النبی (مثلا یک نفر مشرک که البته خودش از شرکش بی خبر است و از ائمه و پیامبر طلب شفاعت می کند و به زیارت قبورشان می رود!!) پراز ارجاعات به آیات قرآن . از همه جالب تر اسم کتاب بود " گفت و گویی آرام و  دوستانه"(نمونه ی عملی این گفتگوی دوستانه  با باتوم و ناسزا در بقیع کاملا مشخص است!!!)  ، تمام کتاب پر بود از سفسطه و استدلالهای سست و در آخر کتاب  عبدالنبیٍ گمراه توبه می کند و از عبد الله برای اینکه او را هدایت کرده تشکر می کند !! کتاب را به یک وعده در مسجد النبی خواندم و خدا را شکر کردم بابت نعمت ولایتی که داریم و قدر نمی دانیم ؛که دینٍ بدونٍ محبت اهل بیت، پوسته ی خالی و بی رنگ و خاصیتی ست که رشد و نورانیت که نمی آورد هیچ ، باعث جمود و تعصب و خشنونت هم هست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 7:41  توسط ریحانه حسینی  | 

روز پنجم مدینه رفتیم زیارت دوره از صبح زود تا ظهر: مسجد قبا ، ذوقبلتین، مسجد فتح،مسجد سلمان ، شهدای احد و....

اکثر مساجد باز سازی شده بودند گویا اینجا با آثار تاریخی  مشکل دارند؛ فقط مسجد فتح بود که کمی بوی تاریخ می داد مسجدی که پله می خورد و روی کوه بنا شده بود ،مسجد و منظره ی  زیبایی بود. از یکی از دستفروشهای نزدیک مسجد فتح یک تکه حصیر خرما خریدم ،تقریبا اندازه ی یک جانماز ؛ قبل از سفر به همه مان جانمازی با تکه ای حصیر داده بودند تا برای نماز بدون مهر از آن استفاده کنیم ،اما حصیر جانماز من همان روزهای اول کنده شده بود  و حالا یک جانماز تمام حصیر داشتم که لوله می کردم با خودم برای نماز می بردم ...

در تمام مکانهایی که برای زیارت دوره رفتیم دست فروش ها هم حضور داشتند، حتی تا پای کوه احد و زیر ظل آفتاب بیابان ، اکثرا هم زن هستند و سیاه  از نیجریه و سودان کشورهای آفریقایی آمده اند از بچه ی 11-12 ساله تا پیرزن بینشان هست.همه چیز هم می فروشند: اسباب بازی ، پوشاک، انگشتر ، کیف و کفش ، کفن !!! جوراب ، رو تختی !!!،  و....هر چیز که فکرش را بکنی. زبان فارسی را به خوبی حرف می زنند و با پول ایرانی هم خرید و فروش می کنند ،حتی توی صحن مسجد النبی هم می آیند اما شرطه ها اگر ببینند ،دستگیرشان می کنند ،حسابی بگیر بگیر ست اما می ایستند و می فروشند تا شرطه رسید چهار گوشه ی بساط را جمع می کنند و دِ بدو.بساط که پهن می کنند حواسشان به همه جا هست به شرطه ها به خریدارها یی که هر کدام یک چیز می گویند و ایرانی ها که مرتب چونه می زنند .پشتکار و نترسی شان خیلی برایم جالب است . خودم شاهد یک صحنه بر خورد شدید بودم ، 2 شرطه ی هیکلی یکی شان را گیر انداختند و بد بیراه می گفتند و بقچه ی بساطش را از دستش می کشیدند اما زن سیاه محکم ایستاده بود و بقچه را نمی داد و دو تا مرد حریفش نبودند بکش بکشی بود.بالاخره ما هم با هیجان یک مشت روسری ازشان خریدیم . جالب اینجاست که وقتی شرطه ها می رسند زنانِ خریدار با سیاهانِ دستفروش همدست می شوند ، نزدیک شدن شرطه ها را خبر می دهند و کمکشان می کنند که فرار کنند یا دورشان را شلوغ می کنند که مخفی شوند...

برای من که خیلی جالب و هیجان انگیز بود.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:10  توسط ریحانه حسینی  | 

حسینی ام ، به اسم نه به رسم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:2  توسط ریحانه حسینی  | 

چند روز اول اقامت در مدینه فقط و فقط به زیارت پرداختیم و بس ...مسجدالنبی و بقیع ،بقیع و مسجدالنبی و....

در شبانه روز فقط چند ساعت در اتاق هتل بودیم که آن چند ساعت هم از فرط خستگی بی هوش بودیم...بلاخره یک روز فرصتی دست داد و نگاهی به دور و اطراف اتاق و سر تا پای خودمان انداختیم و یاد حدیث نبوی :النظافت من الایمان، و الکثافت من الشیطان*!!!! افتادیم و شروع کردیم به تمیز کاری و بشور بشور....

لباس ها را ریختیم توی لباس شویی ، سیاه و سفید و رنگی ، لباس های سفید مان رنگ گرفت و مثل همیشه باز هم خرابکاری!!!

فاطمه رفت طبقه ی پایین تا از مسئول هتل وایتکس بگیرد بلکه بشود وضعیت لباس ها را بهتر کرد...

من هم مشغول نظافت و اتو کشی شدم اما برگشتن فاطمه خیلی طول کشید با خودم فکر کردم لابد وایتکس ندادند و مشغول چانه زنی ست یا...شاید رفته وایتکس بسازد و بیاورد...

بالاخره بعد از یک ساعت فاطمه خانم دست پر برگشت، و تعریف کرد از قضا همان موقع که می رسد طبقه ی همکف کاروان نجمه (همکلاسی دیگرمان که چند روز بعد ما عازم شده بود) از راه می رسند این از این طرف و او از آن طرف می پرند توی بغل هم  و گریه و خنده و ابراز احساسات ،آن هم جلوی چشم های گرد شده ی مدیر هتل که دروسط سخنرانی و خوش آمدگویی به کاروان تازه از راه رسیده ،بوده است!!!

از فردا آموزش نکته به نکته ی تجربیات به دوستان از راه رسیده ،هم به برنامه های روزانه مان اضافه شد!

خالصانه هرچه این چند روز با آزمون و خطا و به زحمت آموخته بودیم در طبق اخلاص می گذاشتیم و تقدیمشان می کردیم.....اما کو قدردان!

*:بند دوم حدیث جعلی می باشد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 7:32  توسط ریحانه حسینی  | 

یکی از شبهای اقامت در مدینه بردنمان برای خرید،فروشگاه بزرگ و شیکی به نام مدینه المول ،اجناس  شیک و مرغوب بودند اما نسبتا گران؛ به درد ما دانشجویان بی بضاعت نمی خورد.2-3 تا تیکه بیشتر از قسمت حراجی ها نخریدم ،آن هم چه خریدی!!!چشم بازار را کور کردم با این خرید کردنم .

آخر شب که برگشتیم هتل و خریدهایمان را از بسته بندی در آوردیم معلوم شد چه شاهکاری کردیم،تازه فهمیدیم سایزبندی در عربستان چیز دلبخواهی ست ، پیراهن های ایکس لارج مطابق ایکس ایکس ایکس ایکس...لارج های معمول بود!!!! بطوری که من و فاطمه با هم در یک پیراهن ایکس لارج مردانه جا می شدیم .فروشگاه هم دور بود و نمی توانستیم برگردیم و عوض کنیم...

نتیجه این شد که وقتی برگشتیم ایران شلواری که برای پدرم خریده بودم تقریبا تا زیر گلویش می رسید و تی شرت برادرم تا روی زانویش می آمد!!!

جالب این بود که بعدا مثلا حواسم را جمع کردم دیگر لباس بزرگ نخرم واز ترسم  برای مادرم کوچکترین سایز پیراهنی را خریدم که این بار از اون طرف بام افتادم و لباس تنگ از کار در آمد!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 7:24  توسط ریحانه حسینی  |