تبليغاتX
الهی دورت بگردم

الهی دورت بگردم

خاطرات عمره ی دانشجویی

روز تولد امیر المومنین و روز اول ایام البیض است

روزه گرفتیم ، سحری نان و پنیر و چای خوردیم و بعد از سحر و ظهر برای عرض تبریک به پیامبر ص و ائمه ی بیقیع به زیارت رفتیم.

بعد از ظهر  هم بردنمان مسجد شیعیان. نصف راه را پیاده و در آفتاب مرداد ماه مدینه حرکت کردیمو تا غروب از گرسنگی و خصوصال تشنگی رسما مردیم!!!هیچ وقت در عمرم اینقدر تشنه نشده بودم ,من که کم آوردم…

مسجد شیعیان توی یک نخلستان زیبا در محله ی شیعیان مدینه بود ،ساختمان مسجد نوساز و بی نما و بدون امکانات کافی بود

آنجا توی همان نخلستان هم چند تا مغازه زده بودند برای خودم برد و کفن یمانی خریدم.

و عجب خرمایی داشت نخلستان مدینه ، و غروب که شد و تاریک ، چشمت بی اختیار بین نخلها می گشت…شاید به دنبال صدای پا یا ناله ی شبانه ی آشنایی……

 

 

جلسات آمادگی قبل از سفر حج که نکات مهم و مورد نیاز سفر را یادآوری می کردند ،مرتب تاکید می کردند که عربستان با شیعیا ن روابط خوبی ندارد ،به اسم ائمه حساس هستند  و در واقع وهابی ها ما شیعیان را اصلا مسلمان نمیدانند و مال و جانشان را حلال می دانند!!!و سفارش می کردند که آنجا که رفتیم تقیه کنیم و کاری نکنیم که شیعه بودنمان تابلو باشد....

قبل از سفر این کار به نظرم ساده می آمد فکر می کردم مگر فرق ما و آ نها درچیست؟ ...تفاوتمان در مسائل اعتقادی و فکری که در ظاهرمان پیدا نیست؛فقط آنها با دست بسته و بدون مهر نماز می خوانند ،خوب ما هم مهر نمی گذاریم و دستمان هم که زیر چادر است....فکر می کردم: روی پیشانیمان که ننوشته شیعه ی علی بن ابی طالب....

اما زهی خیال باطل وارد فرودگاه که شدیم تفاوتها مشخص شد مامور عربستانی که پاسپورتها را چک می کرد بعد از مدتی صدایش در آ مد ،رو به همکارش کرد و با کلافگی گفت: فاطمه ،فاطمه ،فاطمه....

بنده خدا راست می گفت اسم ما تقریبا  یکی در میان فاطمه بود...

در مدینه هم توی مسجدالنبی بی مهر نماز می خواندیم و مفاتیح و کتاب دعا ها را مخفی می کردیم  ..اما باز تا در شلوغی ها  هلمان می داندند بی اختیار یا ابوالفضل می گفتیم ، از جا که بلند می شدیم یا علی به زبانمان بود و آ ب که می خوردیم اول به حسین ع سلام می دادیم....

تلفنی حال و احوال کردنمان هم حکایتی داشت: مثلا خانمی وسط صحن مسجد النبی _نزدیک شرطه ای_ ایستاده بود و بلند بلند با موبایل صحبت می کرد: سلام علی جان . حسین خوب است؟ ابوالفضل چطوره؟ زینب راببوس ، به صادق  و حسن هم سلام برسان ...راستی رضا کوچولو حالش بهتر شد؟....

و این طور بود که گاهی با یک مکالمه ی چند دقیقه ای نا خواسته کل 14 معصوم و ملحقات  را یاد می کردیم!!

و طواف که همه با هم می چرخدیم و می چرخیدیم....به حجر که می رسیدیم جمعیت یک صدا تکبیر می گفتند: الله اکبر (همه جمعیت یکصدا)،لا الله الا الله(همه جمعیت یکصدا) ، اشهد ان محمدا رسول الله(همه جمعیت یکصدا)، اشهد ان علی ولی الله (فقط صدای خودمان بود!!!)

نگاهی به اطراف می کردیم و صدایمان را پایین می آوردیم و حواسمان را جمع می کردیم که دور دیگر  این بند آخر را بلند نگوییم،اما دوباره....

شده بودیم آهوی پیشانی سفید!!!

کیف می کنم که هر چه می کنیم باز هم تابلو ایم ،چه جرم قشنگی، انگار واقعا روی پیشانی مان نوشته شیعه ایم.....

اما ای کاش شیعه باشیم و بمانیم بیش از اسم ها و کلمات....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:59  توسط ریحانه حسینی  | 

روز سوم سفر ما مصادف است با 12 رجب . فردا عید است.....و امشب شب تولد حضرت علی ع باید از پیامبر عیدی بگیرم یک عیدی حسابی،شب تولد همه ی دانشجویان معتمر در هتل جوهر العاصمه به جشن شدند. ما هم لباس های عیدمان را می پوشیم و می رویم،۱۸۰۰دانشجوی دخترمعتمر، قیامتی ست برای خودش ،صدا به صدا نمی رسد. البته سخنرانی آقای نقویان که شروع شد همهمه ها قطع شد.خیلی زیبا و جالب حرف زدند.واقعا به دل نشست؛بعد هم دعای کمیل خواندیم که خیلی چسبید ،خدا مداح را خیر بدهد که یکبار هم دعا را قطع نکرد تا روضه بخواند یا حرف اضافه ی بزند؛واقعا به خود دعا که خوب توجه بکنی از هر روضه ای اشک انیگز تر است, انگار که کمیل را اولین بار بود که می شنیدم... شب تولد امیر المومنین بود و کلام امیر المومنین چه کرد با دل ما ...چنان اشک و ناله ای از همه مان گرفت که در هیچ مراسمی ندیده بودم، بعد دعا هعم مختصر مداحی و قرعه کشی جوایز:

 3 پلاک طلا؛ 3 کعبه ی طلا، 3 جهزیه کامل!!!!

خلاصه هیجان کار زیاد بود و در فاصله ی قرعه کشی و خواندن اسامی، دعا و نیایش ها به آسمان بلند بود خصوصا جهزیه  که واقعا جایزه ی وسوسه انگیزی بود، حالا نه اینکه لازم داشته باشیم برای اینکه بفروشیم و اقساط هزینه ی سفرمان را بدهیم یا به زخمی بزنیم!! .. و البته اسم ما در نیامد (به یاد ندارم در طول عمرم در هیچ قرعه کشی- حتی اگر از 10 نفر 9 نفر خواسته باشند- اسمم در آمده باشد غیر از قرعه کشی عمره دانشجویی که شیرینی اش برای همه عمرم کافی ست .... ) به قول فاطمه حق ما را خوردندجالب و عجیب این بود که از 12 کاروان و 1800نفر 2 تا جهزیه از جهزیه ها به 2 دوست هم اتاقی از یک کاروان افتاد!!! که باعث تعجب همه شد (و اما حکمت این اتفاق عجیب روزهای آخر سفر بر ما مکشوف شد !!نگو که یکی از دخترهای همان کاروان حال روانی بدی دارد و آن دو ختری هم اتاقی که برنده ی جایزه بودند تمام مدت سفر از او مراقبت کردند و مراعات حالش را کردند و کمکش کردند تا تا بلاخره اعمالش را انجام داد البته 3-4 زودتر برگشت ایران، بعد از اینکه این حکمت مشخص شد حالا فاطمه شاکی شده بود که خدایا این چه عدالتی ست!! اگر هم اتاقی خل و چل داشتن چنین اجر و مزد دنیویی در بر دارد این جایزه حق مسلم او بوده چون 14 روز تمام هم اتاقی من بوده و صبوری به خرج داده ....بالاغیرتا این مورد را راست می گفت فاطمه...بیچاره فاطمه... ) یکی از پلاک طلاها هم به دختر هم دانشکده ای ما افتاد که دانشجوی فرانسه است و سوسول می زند ؛اما در سفر روبنده می زد و خیلی رعایت می کرد ...توی جلسات توجیهی قبل از سفر که دیدمش اصلا تعجب کردم که عمره اسم نوشته...اما توی سفر فهمیدم دختر خیلی خوبی ست ، و جایزه اش را هم شب تولد امیرالمومنین از پیامبر گرفت...نوش جانش

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:59  توسط ریحانه حسینی  | 

 

از همان ساعتهای اول روابط حسنه مان را با جهان اسلام شروع کردیم. واقعا زیبا بود دیدن ادمهای جورواجور با لباسهای رنگارنگ و زبانهای مختلف که همه رایک عشق مشترک به اینجا کشانده بود...

چند روز سفر واقعا  برای ما کلاس عملی مردم شناسی بود...

هر روز صبح 2 مشت شکلات (از شکلاتهای تو راهی که داریم )را می ریزم توی کیفم به فاطمه می گویم: این شکلاتها برای ارتباط با جهان اسلام است..

واقعا هم شکلات زبان بین المللی محبت است ، هر کس با هر زبان و فرهنگی معنی لبخند و دستی که شکلات تعارف می کند را می داند ، و این بهانه ای می شود برای باز کردن سر صحبت که اهل کجا هستید؟ و اسمتان چیست؟ و...

الابته برای ما که زباندانان قابلی بودیم !!!!!گفتن هین چند جمله ی کوتاه ماکافاتی بود!!!

اکثرا از هر ملیتی بودند بلاخره عربی یا انگلیسی را می فهمیدند.(فقط اهالی چند کشور آفریقایی بودند که زبان دومشان فرانسوی بود و ما هم که فرنچ بیلمیرم!!!)همان اندک دانسته های انگلیسی و عربی مان هم بعد از یکی دو جمله ی دست و پا شکسته ته می کشید و ادامه ی مکالمه به پانتومیم تبدیل می شد!!!

و گاهی دو زبان را هم با هم قاطی می کردیم مثلا می پرسیدیم:"من اٌین الکانتری آمدید؟"

کودکان جهان اسلام هم که خودشان شکلات بودند...خصوصا بچه های سیاه پوست که صورت معصومشان همرنگ قهوه و کاکائو بود...روزهای اول حسابی ابراز احساسات می کردم ،بغلشان می کردم و می بوسیدمشان و به زودی وقتی گلو درد به سراغم آمد فهمیدم که چه اشتباهی کردم.از روزهای بعد دیگر  ابراز احساساتم را تخفیف دادم تا بیش ااز این عامل انتقال ویروس نباشم...

ولی گلو درد شروع شده بود و خیلی می ترسیدم که مریض بشوم و از زیارت بمانم یک شب چندتا قرص+3-4 تا پرتغال+2تا اب پرتغال با هم بلعیدم ...گویا تاثیر هم داشت از روز بعد خوب خوب شدم....اما فاطمه همسفرم سخت تر مریض شد .....

 

هر روز اول که وارد مسجد النبی می شوم جیبهایم پر است  از شکلات ، به بچه ای که گریه می کند شکلات می دهم، به بچه ای که گم شده و حیران است به دختر سیاه پوست عینکی به پیرزن پاکستانی که کمرش درد گرفته به بچه ای که مادرش دعوایش کرده و کتکش زده به خسته ای که نشسته به زنی که تنها ست به همه شکلات می دهم....

می نشینم پایین منبر پیامبر می گویم خسته ام ، درد دارم ، گم شدم ،حیرانم ، تنهایم و بی تابم.... و کامم را شیرین می کند....شیرین ...شیرین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:56  توسط ریحانه حسینی  | 

بقیع را خانم ها  فقط اجازه دارند روزی 2 ساعت زیارت کنند ،آن هم از پشت دیوار!!!!!آن دو ساعت هم کامل و مفید نیست نیم ساعت آخر حمله می کنند توی جمعیت ،تمشی حجه(با ح غلیظ و جیم مشدد) حرک و...اعصاب آدم را خط خطی می کنند

همان سنگ و خاک را هم با دل خوش و راحت نمی شود زیارت کرد ...

چند باری که رفتیم بقیع اینقدر شلوغ و فشرده بود و مامورهای کج و کوله داشت که نمی شد به حال خودت باشی...همان اولین دیدار که رفتم بقیع مامور پیرمردی (احتمالا افغان)پشت سرم بود و اینقدر غرغر کرد و چرند گفت که نزدیک بود رگ سیدی ام بجنبد و بلایی سر خودش و خودم بیاورم....

 ماموران بقیع از بقیه ماموران(شرطه های مسجدالنبی و حتی مکه) خیلی خشن ترند ، اکثرا فارسی بلندند  و همه جا ایستاده اند و موعظه می کنندو طعنه می زنند  که: اینها مرده اند (اشاره به ائمه ی بقیع ) و هرچه می خواهید از خدا بخواهید و....

یکی نیست به اینها بگه :لایحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا......(آنان که در راه خدا به شهادت رسیدند مرده مپندارید)...دلم می خواهد به یکی شان بگم ببینم چه جوابی دارد ...البته اینها در بحث که کم بیاورند خیلی خشن می شوند و از روشهای دیگر گفتمان استفاده می کنند!! و محرم نامحرم هم حالیشان نمی شود (شخصا در مکه یکبار مورد لطف قرار گرفتم!!!)

مظلومیت بقیع بخاطر نداشتن گنبد و بارگاه نیست چون همانطور که  داشتن  گنبد و بارگاه به شان و مقامشان چیزی  اضافه نمی کند و نبود این سنگ و طلاها هم هیچ از بزرگی شان کم نمی کند. (امام رضا با داشتن این صحن و سرا هنوز هم غریب الغربا ست...)

مظلومیت ائمه به خاطر این رفتارها و تنگ نظری هاست این دشمنی ها و بی حرمتی ها ..هنوز بعد از 14 قرن آن  بغض و کینه ای که جگر فاطمه زهرا را خون کرد و  11 امام را شهید کرد را می توانی احساس کنی و با چشم ببینی.

یک روز که برای زیارت پیامبر ص  رفته بودیم یک کبوتر از کبوترهای بقیع نمی دانم از کجا آمده بود داخل مسجدالنبی و روی لوستر نشسته بود ..نمی دانم شاید شکایت و حکایتی با پیامبر داشت.

قبرستان بقیع پر از کبوترهایی شبیه کبوترهای حرم امام رضا  ع ست.....این چه حکمتی ست که همه ی زیارتگاهها کبوتر دارند نمی دانم..........

 

 بقیع

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:59  توسط ریحانه حسینی  | 

بعد از ظهر برگشتیم هتل،شاد و خوشحال از اولین زیارت به سمت اتاق می رفتیم که خشکمان زد !!!!

در اتاق و چمدانها چارطاق باز بود!!! وسایلمان پاشیده به هم و اتاق نامرتب بود!!!معلوم بود که دزد آمده و همان روز اول هرچه داشتیم برده !!!

از شوک اولیه که در امدیم وسایلمان را چک کردیم ، از وسایل فاطمه که چیزی کم نشده بود اما پولهای من نبود !! داشتم سکته می کردم که فاطمه به دادم رسید با آرامش دنبال گشت و پولهای من را هم پیدا کرد!!! خوشحال شدیم که چیزی کم نشده اما داشتیم از تعجب شاخ در می اوردیم که چه دزدی بوده که آمده و هیچی نبرده ؟؟ گفتیم لابد دیده که چیز با ارزش  ومبلغ قابل عرضی نداریم دلش سوخته یا  فرصت نکرده  یا....یکمرتبه فکری به ذهنم رسید از فاطمه پرسیدم :در را قفل کرده بودی؟

کاشف به عمل آمد که فاطمه به امید من و من به امید فاطمه اتاق را رها کردیم ...

یواش یواش یادمان آمد که انگار خود گیجمان در را باز گذاشتیم و خود شلخته مان اتاق را به این شکل رها کردیم در واقع از ترس اینکه باز هم مثل صبح به در بسته ی روضه برسیم با عجله و سر جای پا از اتاق بیرون زدیم...

کلی به خودمان خندیدیم ....تا آخر سفر به خودم طعنه می زدم که سفر معنوی را ببین از ترس اینکه 2 قرون پولم را بردند داشتم قالب تهی می کرد!!!!

بعد از این واقعه دیگر حواسمان جمع بود که در اتاق را حتما قفل کنیم اما مشکل دیگری پیدا کردیم: تقریبا هر روز یا کلید را گم می کردیم یا در اتاق جا می گذاشتیم !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط ریحانه حسینی  | 

ساعت ساعت 11:30 شب  اینجا مدینه النبی است. از پنجره ی اتبوس حرم را می بینم....زیر لب می گویم:می      پیامبر رمیده آمد ، فراری آمد جاهل آمد،هدایتم کن ، رامم کن ،آدمم کن ....

 

 اتاق ما طبقه ی 9 هتل قصر الخیام ست ،اتاق دونفره(بقیه اتاقها سه نفره است )و زیبایی ست           

واز همه مهمتر ،پنجره ی اتاق مشرف به بقیع است (عطی هم در یاداشتهایش _توی آن سررسید آبی_نوشته بود که بقیع از پنجره ی اتاقشان پیداست و من همانجا آرزو کردم کاش اتاق ما هم مشرف به بقیع باشد)  خدایا شکرت

بعد از کمی استراحت برای نماز صبح می رویم حرم پیامبر ، اولین زیارت بیشترش به بهت و حیرت می گذرد ، روضه ی پیامبر(قسمت اصلی مسجدالنبی و جایگاه منبر و محراب و قبر پیامبرص)برای خانم ها بسته است.فقط دو ساعت بعد نماز صبح و 2 ساعت بعد نماز ظهر ،روضه را برای خانمها خلوت می کنند!!!!!!

بعد از نماز صبح ا که برگشتیم هتل  تا استراحتی کردیم و صبحانه خوردیم و برگشتیم مسجداانبی، در روضه بسته شده بود! از دور زیارتی کردیم و غمگین وشکایت کنان برگشتیم ،همه ی امیدمان به 2 ساعت بعد از نماز ظهر بود ، پرس و جو کردیم و ساعت دقیق باز شدن درهای روضه را  فهمیدیم و ظهر بعد از نهار به سرعت  و بی معطلی رفتیم حرم برای زیارت روضه منوره ، جلوی حائلهای چوبی داخل مسجدالنبی ایستادیم و منتظر بودیم ، اذن دخول که می خواندم قلبم از هیجان به شدت می تپید.  و ناگهان یکی از حائل های چوبی سمت چپ برداشته شد و جمعیت سمت   داخل  هجوم برد...دست فاطمه را می کشیدم و می دویدم

اشک و زمزمه و شتاب ..فاصله خیلی بیشتر از آنچه بود که فکر می کردم تا نزدیک منبر و محراب دویدیم جزئ اولین نفرات بودیم که رسیدیم ،صحنه ی خیلی زیبایی بود هر کس که می رسید نفس نفس می زد و به سرعت نماز می خواند و جایش را به دیگری می داد.ما هم 2 رکعت نماز بریده بریده (به خاطر مسیری که به سرعت دویده بودیم و هیجان اولین دیدار و شرم حضور )خواندیم و جایمان را به جمعیتی دادیم که لحظه به لحظه فشرده تر می شد.

معماری این قسمت قشنگ تر است البته کمی شلوغ و گل گلی ست اما از مسجدالنبی توسعه یافته با آن زوایای تند و رنگ سیه و سفید شطرنجی!!!بهتر است. جلوی منبر و محراب را هم بسته بودند !!!واقعا تفکرات عجیبی دارند

خود پیامبر فرموده : بین و منبر و محراب قطعهای از بهشت است .

و سهم خانمها از این بهشت همین 2 ساعت صبح و 2 ساعت ظهر است!!واقعا ظالمانه و مسخره است ...اما (از آنجا که عدو سبب خیر شود اگر خدا خواهد )این انتظار پشت درهای چوبی و این شتاب و دویدن و نماز با نفس های  بریده حس قشنگی به آدم می دهد ....انگار واقعا به دیدار پیامبر می روی

مهر پیامبر را احساس می کنم ،لطیف است و حبیب و البته مهمانواز بی توجه به آنکه مهمانش کیست 

حالا اگر بهشت راهم ندهند خیالم راحت است که بهشت رفته ام و نمازی و دعایی و اشکی...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:53  توسط ریحانه حسینی  | 

2 مرداد 1386

ساعت 1:30ظهر پرواز شروع شد،35دقیقه تاخیر داشتیم (خوب مگر اینجا سوئیس است که همه چیز سر وقت باشد!!)

 الان در میان ابرها هستم هم جسمم و هم روحم.همسفرم فاطمه کنارم نشسته ،من و فاطمه یکسالی هست که همسفریم!!!مدتهاست همدیگر را همسفر صدا می زنیم.حتی قبل از قرعه کشی ،حتی قبل از ثبت نام ، از وقتی که فهمیدیم این سفر  آرزوی مشترکمان است، همدیگر را همه جا همسفر صدا می کردیم !!دیگران با تعجب می پرسیدند : همسفر؟ کدام سفر؟ کی ؟ کجا؟ و ما به هم چشمکی می زدیم و می گفتیم بعدا می فهمید...با هم قرار گذاشته بودیم من برای، او دعا کنم  و او برای، من دعاکند که دیدار خانه ی خدا قسمت هردوی ما شود . تا روز قرعه کشی که دعای فاطمه در حق من مستجاب شد و اسم من در آمد و دعای من.....و اسم فاطمه در نیامد و آبروی من رفت!!! بعد از آن کار ما شده بود رفت و آمد به ستاد عمره و عز و التماس ، از بس که رفتیم و آمدیم و پیله کردیم تابلو شده بودیم، خدا آبرویم را در آخرین لحظات خرید و فاطمه همسفرم شد .....

و حالا فاطمه کنارم نشسته است....

باورم نیست که زمین جدا شده ام ! به کجا می روم؟؟

ابرها مثل توده های برف به نظر می رسند ، هواپیما خیلی تکان دارد مثل تکانهای ماشین توی جاده های خراب ، اینجا هم جاده در دست تعمیر است انگار!!!

ساعت 4:30به وقت عربستان فرودگاه جده ایم ،گویا جدی جدی رسیدیم ، هوا شرجی و نفس گیر است مثل خوزستان (یاد سفر جنوب بخیر) از میان برها پایین امده ایم اما روحم هنوز در آسمان می چرخد.

بعد از چند ساعتی معطلی سوار اتبوس ها می شویم و از جده به سمت مدینه حرکت می کنیم.آفتاب در حال غروب است ، خسته ام اما دلم نمی آید چشم بر هم بگذارم مبادا یک لحظه را از دست بدهم ،توی راه در ساسکو (محل پذیرایی بین راه زائران)شام می خوریم و دوباره حرکت....

 

به سوی مدینه

غروب آفتاب مسیر جده -مدینه

 

 

پیشنهادات:

- اگر مسافر شدی حتما یک دفترچه و خودکار کوچک همه جا همراه خودت داشته باش ،بعدا مرور همان دستنوشته های پراکنده و در هم همه چیز را برایت زنده می کند.

- اگر ارزوی این سفر را داری و اسمت در قرعه کشی در نیامده( خدا دوست دارد بعضی ها را سوپرایز کند) ، ناامید نشو بگو تا بگم از کجا شروع کنی!!!

                           

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:16  توسط ریحانه حسینی  | 

از زمستان 85 که توی سالن اجتماعات دانشگاه نشسته بودم و دستم روی قلبم بود و یا فتاح می گفتم که آرام بگیرم ،تقریبا یک سال می گذرد...

همان روز که اسمم را صدا زد اسمم را از میان 1700 نفر خود خودش صدا زد

فاصله ی زمستان 85 و تابستان 86(زمان اعزاممان به عمره دانشجویی) انتظار بود و اشتیاق ... با همسفرم فاطمه قرار گذاشتیم که این چند ماه که مانده تا رفتنمان حسابی خودمان را آماده کنیم ، مثلا قرار گذاشتیم که از همین شنبه ی آینده دیگر آدم خوبی باشیم و حداقل دیگر گناههای تابلو نکنیم... بگذریم که، هنوز آن شنبه ی آینده نیامده ، البته چند باری شروع کردیم که خوب باشیم اما .....

کار دیگری که آن چند ماه به آن مشغول بودم خواندن و شنیدن بود در مورد جایی که راهی اش بودم ... تصویر روشنی از جایی که قرار بود بروم نداشتم و دنبال دانستن بودم که: کجا می روم ، چطور بهترین استفاده را ببرم و چکار کنم که بعد حسرتش را نخورم....(بگذریم که حالا هم جواب این سوالات را نمی دانم!!!)

دنبال خواندن و شنیدن  سفرنامه ها و خاطرات و تجربیات دیگران از این سفر بودم در نوشته ها فقط "خسی در میقات "جلال آل احمد با آن لحن خودمانی  و بی رودربایستی به دلم نشست ، دیگر نوشته ها (از کتاب گرفته تا نوشته های پراکنده ی اینترنتی آنچه که من خواندم) اکثرا  لحنی ادبی و رسمی داشتند و  یا عرفانی و معنوی و سطح بالا بودند...در واقع سفرنامه ای به زبان خودمانی و ساده که تصویری از جایی که مهمانش بودم برایم روشن کند نبود یا حداقل من گشتم و پیدا نکردم....

البته از آنجا که خدا خزانه ی غیبی هم دارد و گاهی همان که آرزویش را داشتی _از آنجا که هیچ انتظارش را نداری _ در بغلت می اندازد ، روزی من بود که در همین فضای لایتناهی مجازی دوستی حقیقی و ناب پیدا کردم که سال گذشته به مهمانی خانه ی خدا رفته بود این دوستی به دنیای حقیقی کشیده شد و به جایی رسید که همان دوست عزیز سررسید آبی رنگی توی بغلم گذاشت ،دستنوشته هاییش  در مکه و مدینه بود ، چند روزه همه را خواندم و لحظه به لحظه همسفرش شدم و همین یادداشتهای پراکنده که به زبانی صمیمی نوشته شده  بود بیشتر از هر کتاب و کلامی به دردم خورد ...

این شد که تصمیم گرفتم من هم که مسافر شدم با همین قلم ناتوان آنچه که دیدم و تجربه کردم بنویسم ،خدا را چه دیدی شاید کلمه ی از آن روزی مسافر دیگری باشد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 7:57  توسط ریحانه حسینی  |