روز تولد امیر المومنین و روز اول ایام البیض است
روزه گرفتیم ، سحری نان و پنیر و چای خوردیم و بعد از سحر و ظهر برای عرض تبریک به پیامبر ص و ائمه ی بیقیع به زیارت رفتیم.
بعد از ظهر هم بردنمان مسجد شیعیان. نصف راه را پیاده و در آفتاب مرداد ماه مدینه حرکت کردیمو تا غروب از گرسنگی و خصوصال تشنگی رسما مردیم!!!هیچ وقت در عمرم اینقدر تشنه نشده بودم ,من که کم آوردم…
مسجد شیعیان توی یک نخلستان زیبا در محله ی شیعیان مدینه بود ،ساختمان مسجد نوساز و بی نما و بدون امکانات کافی بود
آنجا توی همان نخلستان هم چند تا مغازه زده بودند برای خودم برد و کفن یمانی خریدم.
و عجب خرمایی داشت نخلستان مدینه ، و غروب که شد و تاریک ، چشمت بی اختیار بین نخلها می گشت…شاید به دنبال صدای پا یا ناله ی شبانه ی آشنایی……

جلسات آمادگی قبل از سفر حج که نکات مهم و مورد نیاز سفر را یادآوری می کردند ،مرتب تاکید می کردند که عربستان با شیعیا ن روابط خوبی ندارد ،به اسم ائمه حساس هستند و در واقع وهابی ها ما شیعیان را اصلا مسلمان نمیدانند و مال و جانشان را حلال می دانند!!!و سفارش می کردند که آنجا که رفتیم تقیه کنیم و کاری نکنیم که شیعه بودنمان تابلو باشد....
قبل از سفر این کار به نظرم ساده می آمد فکر می کردم مگر فرق ما و آ نها درچیست؟ ...تفاوتمان در مسائل اعتقادی و فکری که در ظاهرمان پیدا نیست؛فقط آنها با دست بسته و بدون مهر نماز می خوانند ،خوب ما هم مهر نمی گذاریم و دستمان هم که زیر چادر است....فکر می کردم: روی پیشانیمان که ننوشته شیعه ی علی بن ابی طالب....
اما زهی خیال باطل وارد فرودگاه که شدیم تفاوتها مشخص شد مامور عربستانی که پاسپورتها را چک می کرد بعد از مدتی صدایش در آ مد ،رو به همکارش کرد و با کلافگی گفت: فاطمه ،فاطمه ،فاطمه....
بنده خدا راست می گفت اسم ما تقریبا یکی در میان فاطمه بود...
در مدینه هم توی مسجدالنبی بی مهر نماز می خواندیم و مفاتیح و کتاب دعا ها را مخفی می کردیم ..اما باز تا در شلوغی ها هلمان می داندند بی اختیار یا ابوالفضل می گفتیم ، از جا که بلند می شدیم یا علی به زبانمان بود و آ ب که می خوردیم اول به حسین ع سلام می دادیم....
تلفنی حال و احوال کردنمان هم حکایتی داشت: مثلا خانمی وسط صحن مسجد النبی _نزدیک شرطه ای_ ایستاده بود و بلند بلند با موبایل صحبت می کرد: سلام علی جان . حسین خوب است؟ ابوالفضل چطوره؟ زینب راببوس ، به صادق و حسن هم سلام برسان ...راستی رضا کوچولو حالش بهتر شد؟....
و این طور بود که گاهی با یک مکالمه ی چند دقیقه ای نا خواسته کل 14 معصوم و ملحقات را یاد می کردیم!!
و طواف که همه با هم می چرخدیم و می چرخیدیم....به حجر که می رسیدیم جمعیت یک صدا تکبیر می گفتند: الله اکبر (همه جمعیت یکصدا)،لا الله الا الله(همه جمعیت یکصدا) ، اشهد ان محمدا رسول الله(همه جمعیت یکصدا)، اشهد ان علی ولی الله (فقط صدای خودمان بود!!!)
نگاهی به اطراف می کردیم و صدایمان را پایین می آوردیم و حواسمان را جمع می کردیم که دور دیگر این بند آخر را بلند نگوییم،اما دوباره....
شده بودیم آهوی پیشانی سفید!!!
کیف می کنم که هر چه می کنیم باز هم تابلو ایم ،چه جرم قشنگی، انگار واقعا روی پیشانی مان نوشته شیعه ایم.....
اما ای کاش شیعه باشیم و بمانیم بیش از اسم ها و کلمات....





